خرید بک لینک
مگه چند روز قراره زنده باشیم.

25-6 سالمه. نهایتن همینقدر دیگه زندگی میکنم ک البته فکر نکنم با این شرایط و خوراکیای الان همینقدرم زنده بمونم اونم در صورتی که سرطان، تصادف یا خیلی اتفاقات دیگه اجازه بدن.

باورم نمیشه دارم ب سی سالگیم نزدیک میشم. سالی که حس میکنم اگه تا اونوقت ب چیزای ک میخاستم نرسم، شور و شوق بدست اوردنشو از دست میدم. شور و شوق بدست اوردن و تلاش کردن برای هرچیزیو.

دوباره عید. دوباره این شب طولانی و پیرکننده ی خدافظی. دوباره شب های سختی که میبینی همه خوشحالن و تو نیستی. میبینی که تنها شدی. تنهات کرده این عید. با خودت میگی اگه شده بمیرمم دیگه این اخرین باریه ک چنین اتفاقی میفته. متنفرم ازین شب. ازین شبها. ازین که حس کنم جایی ک باید نیستم.

+میدونی یه تیکه از قلبه من هرسال توی امشب و شب اول تابستون کنده میشه. با دور شدن تو طوری قلبم.میگیره که بارها و بارها توی این مدت ارزوی مرگ میکنم. من ناراحت نمیشم. من میمیرم و زنده میشم. هر شب و هر روزش.

امشب بی نهایت بغض دارم. امیدوارم این عید، عید اخری باشه که ب این شکل داره میگذره. نمیدونم تحملشو دارم یا نه. فکر نمیکنم...

تنها خواسته ای که برام مونده واسه ساله جدید اینه که همچی مشخص بشه.

+میدونی چقدر امشب گریه کردم.

+من دیگه تحمل این شبارو ندارم یبار توی همین شبا قبل رسیدن ب همون سی سالگی سنگکوب میکنم...

برچسب: نویسنده: نیکان کریمیان تاريخ: شنبه 17 فروردين 1398 ساعت: 10:06

صفحه بندی